|
جامعه دین خوی ما در حال تجربه جدیدی از دینداری است. بنیان این تجربه به نسبت بین دین و سیاست باز می گردد. در پس بسیاری از ماجراهایی که اکنون در جریان است می توان پرسشی مقدر در باب نسبت دین و سیاست دید. یکی از آخرین ماجراها مباحث و مشاجراتی بود که در جریان انتخابات مجلس شورای اسلامی و بررسی صلاحیتهای داوطلبان نمایندگی رخ داد. شدت بحث از این منظر وقتی بود که کسانی به عدم التزام به دین معرفی شده بودند در حالی که خود آنها به دلایل متعارف حود را کاملا دین دار می دانستند. این ماجرا بلحاظ نظری می توانست برانگیزاننده تاملاتی باشد که کمتر بدان توجه شد.
1- یکی از مهمترین بحثها در اندیشه مدرن که در دو حوزه دین پژوهی و سیاست مطرح شده نسبت دین و سیاست است. سیر تحولات تاریخ مدرنیته بخصوص در اروپا و به تبع آن در سایر فرهنگها منجر به پیدایش اندیشه جدایی دین از سیاست شده است. این همان اصطلاح سکولاریسم است که در اروپا بیانی از سیر به کنار رانده شدن مسیحیت از حوزه عمومی است. اسلام به عنوان دینی متفاوت از مسیحیت در همه کشورهای اسلامی به صور مختلفی در این وضع جدید ظاهر شده است. از هنگامی که دولت به مفهوم مدرن آن در کشورهای اسلامی شکل گرفته است، مسلمانان به صورتهای مختلفی با آن برخورد کرده و اغلب با مقاومت با آن روبرو شده اند. پیدایش نهضتهای اسلامی در سده اخیر و بخصوص انقلاب اسلامی ایران نمود مقاومت در برابر تشکیل و تحقق دولت مدرن با تمام خصوصیات اروپایی آن در این کشورهاست. عنوان جمهوری اسلامی نمود مقاومت در مقابل دولت مدرن و نظام اجتماعی سکولار است. همان طور که سیر تحولات کشور ترکیه و فاصله گرفتن از آرمانهای آتاتورک نشانه مقاومت از نوعی دیگر است. مصلحان اجتماعی در کشورهای اسلامی همواره به تحقق الگوهای اجتماعی که ترکیبی از میراث تاریخ دوره جدید و اصول دین اسلام باشد اندیشیده و در مسیر آن کوشیده اند. از اخوان المسلمین مصر تا انقلاب اسلامی ایران همه در این پیش فرض مشترکند که اسلام می تواند به عنوان دینی سیاسی در حوزه عمومی نیز نقش ایفا کند.
2- یکی از نقدها در برابر این پیش فرض آن است که با دخالت دین در حوزه عمومی بخصوص در عالمی که مناسبات کاملا متفاوتی حاکم است، سیاسی شدن دین است. سیاسی شدن دین در اینجا بمعنای استحاله دین و تبدیل شدن روحانیت و معنویت دین به ایدئولوژی است. دین در صورتی که فاصله مناسب از قدرت و سیاست را حفظ نکند به ابزاری برای قدرت و سیاست تبدیل می شود.
3- دین عین سیاست است. اگر سیاست در خدمت دین باشدو اما اگر سیاست بخواهد دین را متلاشی کند چه بسا دینداران و اولیاء دین به عقیده جدایی دین از سیاست بگروند. تجربه مسیحیت در اروپا را باید دقیقتر مورد تامل قرار داد. مسیحیت که چند قرن است تفکیک دین از سیاست را پذیرفته است و هنوز تمایل به تکرار و بازگشت به گذشته از خود نشان نمی دهد تنها به جهت تجربه های قرون وسطی نیست.
4- در گوهر سیاست دوره مدرن خصوصیتی است که دین را درکنار خود برنمی تابد. ادعای عینیت دین و سیاست و کوشش برای دینی کردن سیاست مدرن ادعایی پرهزینه است و قدرت و ایمان و از آن مهمتر بصیرت نسبت به زمانه می خواهد. خوی سیاست مدرن قدرت جویی بی حد و حصر است. "اراده معطوف به قدرت" به عنوان خصوصیت اساسی زمانه بیش از همه و عریانتر از همه جا در سیاست جلوه یافته است. اینکه ماکیاولی در نظر اندیشمندان سیاسی علامت آغاز دوره جدیدی در سیاست است بخاطر آنست که وی بی محابا روح سیاست متناسب با مناسبات جدید را در کتاب "شهریار" توصیف کرد.
آشنایان با تاریخ اندیشه مدرن می دانند که برخی زمانه ما را زمانه نهیلیسم و مرگ خدا و اومانیسم معرفی کرده اند. برخی زمانه ما را زمانه اراده معطوف به قدرت می نامند. برخی می گویند حقیقت و هر چه هست با قدرت معنای خود را یافته اند. پس چیزی از خدا و دین و ایمان هم گفته نمی شود الا اینکه با خواست قدرت منافاتی نداشته باشد.
5- مرحوم علامه طباطبایی(ره) در ذیل آیه لااکراه فی الدین جای ایمان را قلب می داند. در قلب اکراه و اجبار راه ندارد. برخی سیاست را نظام اجبار توصیف کرده اند. سیاست حداکثر می تواند زمینه ساز ایمان مردم و رافع موانع باشد. اما با قدرت و سیاست نمی توان مردم را دیندار کرد. سیاست اگر بخواهد در حریم دل و ایمان و احساس مردمان دخالت کند مرزها را تخریب می کند و حریمها را می شکند. اگر به اقلیت متدینان در حکومتهای سکولار از متولیان میخواهند که حریم دین وشعایر دینی را احترام گذارند. یا دینداران کشورهایی که حکومت دینی ندارند حفظ حرمت شعایر دینی را می خواهند، باید در کشورهایی که حکومت دینی حاکم است بخواهند که به نحو اولی حرمت دین را حفظ کنند. اما حفظ حرمت دین در اینجا هزینه نکردن دین برای هر مقصود سیاسی است.
6- یکی از مشاهیر فلسفه این کشور در جایی قریب به این مضمون گفته بود که همه ایدئولوژیهای سیاسی برای ما علی السویه است و ما باید تنها برای رفع نیازمان که بالاخره در این عالم زندگی کنیم، خودآگاهانه ایدئولوژی هایی که کمتر فساد دارند انتخاب کنیم و البته آن را آخرین و برترین نپنداریم. اهل دیانت بخصوص وقتی وارد سیاست شدند باید به روح غالب بر سیاست عصر توجه کنند. بی محابا دین را در سیاست وارد کردن باعث می شود که ناخواسته دین خرج سیاست شود. واین به معنای لطمه زدن به اصل رسالت دین است که رستگاری مردم را هدف قرار داده. اینکه برای حفظ دیانت مردم، دخالت در سیاست لازم است البته حکم معقولی است اما این دخالت نباید به قیمت استحاله اصل مقصود باشد.
|